پارت 9...سفر!

خورشید با بهت به دریا نگاه کرد که محکم و استوار به دو چشم خورشید خیره شده بود...خورشید دلش پر میکشید برای شانه خالی کردن از مسئولیت...اما شاهزاده چه؟...درخت نو شکفته عشق درون دلش چه؟...آیا قادر به سپردن الهه اش به آغوش دیگری بود؟...تحمل دیدن عاشقانه های دریا با معشوقش را داشت؟

صدای بهشتی الهه پاکش اجازه دامه جدال درون خورشید را نداد.

- سلام...صبح بخیر ای طلای درخشان! درمورد...

اما با رو برگرداندن و پنهان شدن خورشید پشت ابر، حرفی که شاهزاده هنگامی که از خواب برخاسته و چشمش آفتاب درخشانش را دیده بود و با ذوق ادا کرده بود را نصفه رها کرد...

با رفتن خورشید لبخند شاهزاده هم همراه با آن محو شد...سرش را پایین انداخت و به اقبال تلخ خویش اندیشید...

دریا که موقعیت را مناسب دید با لبخند رو به شاهزاده گفت:

- صبح زیبای توهم بخیر، ای زیبای من! چرا اینگونه زانوی غم بغل گرفته و سخت در فکری؟

شاهزاده با تعجب سرش را بالا آورد و متوجه دریا شد...چشمانش محو لبخند دلنشین دریا بود...متقابلن لبخندی زد که سبب حلال شدن گوشه دو چشم بلورینش شد و گفت:

- از آشنایی با شما بسیار خرسندم...من شاهزاده هستم...شاهزاده ای که چندان زمانی برای سپری کردن ندارد...قلبی برای تپش ندارد...نبضی برای زنده ماندن ندارد...غمم چیزیست که درمانی ندارد!...دردیست که شیرینی اش با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...

شاهزاده حرف های آخرش را طوری ادا میکرد که نگاهش میخکوب خورشید پشت ابر بود...

دریا تلخ خنده ای کرد و مشتش را دور از چشم شاهزاده فشرد...برگی به سمت شاهزاده لغزاند و گفت:

- افتخار یک سفر را به من می دهی شاهزاده؟

شاهزاده با تعجب به برگ روبه رویی اش نگاه کرد و با تردید سوار شد و گفت:

- سفر؟...چه سفری؟

دریا نگاهی به خورشید انداخت و دوباره با لبخند رو به شاهزاده برگشت و پاسخ داد:

- سفری کوتاه که تو را کمی از این مکان دور کنم!

خورشید نگران از جواب شاهزاده و خشمگین از کار دریا به مکالمه اشان گوش سپرد...شاهزاده جواب داد:

- از این مکان جدا شوم...با قلبی که مملو از اوست چه کنم؟...تا وقتی که قلبم با من است و او در قلبم...هیچ راه فراری نیست!...اما میپذیرم!

 

 

 

 

 

           **********************کامنت فراموش نشه^-^**************************

 

 

پ.ن1: میانه دیر شد...خیلی وقت بود نوشته بودم ولی فرصت تایپ نداشتم...اون یکی هارم زودی مینویسم و تایپ میکنم امیدوارم که خوشتون اومده باشه^-^

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

بازشگت با شکوهم را بر همگان درود میفرستم*-*

خب...خوبین؟...چخبرا نبودم؟...خوش گذشته؟...خخخ کسی ک ایسگا میسگاتون نکرده؟!*-*

پست هاتی ک گذشته نشده!؟

راسی پارت 8 رو نوشتما...اگ تایپ کنم زودی آپش میکنم^-^

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

یوهوووووووووو 13400!!!*-*خخخ...سال نو چوکاهههههههههه^0^

خب سلام...از اون جایی ک الان اصلنننننننن وقت ندارم و قایمکی دارم پست میزارم*-*

فقط میتونم بگم سال جدید مبارککککککککککککککک...

همونطور ک همیشه میگم...مهم نیس چی بشه....موفق بشین یا ن...تو چه جایگاهی باشین...

رو قله باشین یا دامنه...مهم اینه ک تو دلتون چیه...رو لباتون چی نقاشی شده...نم چشاتونو چی بوجود آورده...

مهم اینه...اطرافتونو با چه چیزی...با چه قلمی...با چ رنگی به تصویر کشیدین!...

متاسفم نتونستم متن درس و حسابیی بنویسم...

در کل...بیایین تو این سال جدید به اندازه یه قرن!...لبخندای بیشتری رو روی لبای هم بکاریم و دلای بیشتری رو با عشق آشتی بدیم!هوم؟!

دوستتون دارم...

تو بیان نامه یه متنی نوشتم ک قرارع منتشر بشه...درمورد سال جدیده

از اون جایی ک انتشار در آیندس اگ ندونستین بیان نامه کجاس اونایی ک میدونن بگن...

میام و ب کامنتا ج میدم...

خیلیییییییییییی خیلیییییییییییی مراقب خودتون باشین...

بابای بوووووووووووووووووووووس^3^

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

:)

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

سیک کن...

 

خوشم میاد عنوان هرچقد فوش آمیز تر باشه بیشتر بازدید کننده داره*-*

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 8...آب مقابل آتش!

شیطنت های ستاره ها درحال پایان گرفتن بود... خفاش ها درحال بازگشت به غارها و پناهگاه های خود بودند... کوها خورشید را صدا زدند تا برخیزد... اما خورشید قصد درخشیدن نداشت... 

چگونه به جهان نور و گرما بتابد، درحالی که درونش این چنین تاریک و سرد است؟... اما چاره جز زدن نقاب و درخشیدن وجود داشت؟... نه!

پس از جای خود بلند شد و مانند هر طلوع دیگری در آسمان خودنمایی کرد... با چشمانش دنبال الهه اش گشت... دانه برف کوچکش که دل آتشین خورشید را، پر غلغه تر کرده بود... و در نهایت او را درحالی یافت که کنار دریا به رویایی شیرین فرو رفته بود... شاهزاده در خواب حتی بیشتر شبیه الهه ها شده بود... 

چقدر عجیب بود که خورشید به آن گرمی آنقدر سرد برخورد میکرد و دانه برف به آن سردی آنقدر گرمابخش بود!...

دریا متوجه نگاه خیره خورشید به دانه برف شد. چند قطره کوچک از خود را به سمت شاهزاده پرتاب کرد... خورشید سریعا همه را در هوا بخار کرد تا به دانه برفش نرسند... سپس با خشم رو به دریا گفت:

- این چه کاری بود که انجام دادی؟!... هیچ میدانی قطرات تو حکم مرگ را برای او دارد؟

دریا با بیخیالی پوزخند زد و درحالی که ابرویی بالا انداخته بود گفت:

- جدا؟!... همانند شراره های تو؟!... چرا تو میتوانی او را تا پای مرگ ببری، ولی من نتوانم؟...

خورشید عاجز از خشم برونی و عذاب درونیش با تندی رو به دریا گفت:

- حق نزدیک شدن به او را نداری! من قادر به بخار و نابودی کل وجود تو هستم!

دریا قهقهه ای سر داد و درحالی که پوزخندش را حفظ کرده بود جواب داد:

- درست است... اما در نزدیکی من... به فاصله یک موج، کسی به آرامی خوابیده که نابودی اش باعث به غروب رفتن کل وجود تو میشود... اشتباه میکنم؟!

خورشید با صدایی بلند که از فرط عصبانیت دورگه شده بود فریاد زد:

- من و اون هیچ ارتباطی با همدیگر نداریم! وجود یا نابودی او به من مربوط نیست!

دریا به آرامی لب زد:

- مطمئنی؟... پس برای چه قطرات مرا بخار کردی و مرا تهدید به نابودی کردی؟...

آهی از لبان آتشین ستاره سوزان به بیرون لغزید... خورشید با لحنی آرام گفت:

- من... من قادر به حفاظت از اون نیستم...! من خوده نابودی اش هستم!

دریا با لحنی محکم و مسمم گفت:

- پس کنار بکش و بگذار من مراقبش باشم!

 

 

 

 

 

 

 

      *****************کامنت فراموش نشه^-^**************

 

 

 

 

پ.ن1:آممم گفتم هنوز ک اسمی برا داستان انتخاب نکردم برا هر پارت یه اسم بزارم... الان میرم برای پارتهای دیه هم میزارم... 

پ.ن2: خخخ دیدم زیادی سافت پیش میره گفتن هیجانیش کنم:) امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرین💖

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

:)

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

گایز..منم چالش*-*...چیه آدم نیسم؟!*-*...(اصلن عنوانام کراشن!) + ج های خودم*-*

دیشب خاب دیدم میخام چالش بزارم...پس میزارم*-*

خودم بعدن ج میدم...

 

1.دوست داشتی تو چه ساعتی به دنیا بیای و تو چه ساعتی بمیری؟چرا؟

*دوست داشتم تو خسوف ب دنیا بیام و تو کسوف بمیرم...

 

2.دوست داری تو کدوم سیاره یا کهکشان اولین بوستو تجربه کنی؟

*تو خوده خورشید...

 

3.از عناصر طبیعت کدوم میخای باشی؟ چرا؟

*نور...(مدیونین فک کنین بخاطر بکهیون میگم*-*)خخخ ن جدی نور رو دوس دارم...

 

4.دوس داری توانایی پرواز تو آسمونو داشته باشی یا شنا زیر اقیانوس؟ چرا؟

شنا زیر اقیانوس...چون چیزای زیادی برای کشف کردن داره!

 

5.چه سوالی تو زندگیته ک هنوز جوابی براش نداری؟

*من قرارع چی بشم؟...چرا هسم؟

 

6.قدرت یخ یا آتش؟چرا؟

*منم هردوتاشو دوس دارم...

 

7.زندگی روحانی رو دوست داری یا جسمانی؟چرا؟

*روحانی... ابعاد خیلی بیشتری رو شامل میشه ...و اونه ک میتونه منه انسانو به معنای واقعی توصیف کنه!

 

8.بنظرت جایگاه عشق کجاست؟ عقل یا قلب؟ چرا؟

*عشق تو وجود ماست...مهم نیس قلب باشه یا مغز...

 

9.بنظرت عاشق کسی ک ازش میترسی بشی جذابتره یا عاشق کسی بشی ک ازت متنفره؟

*کسی ک ازم متنفره...اصلن این آرزوی منه*-* ک اونو عاشق خودم کنم:)خخخ میدونم دیوونم!

 

10.نظرتون درباره چالش چیه؟ خوب بود؟ بازم بزارم؟

*ب تو چ نظرم چیه پونیوی فوضول=-=

 

 

پ.ن: نگین کمه سر صبی همین قدر ب ذهنم رسید سوالا اگ چرت بودن ببخشید بازم میگن تو خاب دوتا از سوالارو میدونستم بقیه رو تو همین 10 دیقه ب ذهنم رسید>.<

پ.ن2: اگ شرکت میکنین زیر این پست بگین...با تشکر پونیو*-*

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

و بعد از مدتها... پارت7...عاشق تازه...

ماه اتمسفری ندارد... جاذبه چندانی نیز ندارد... ماه زاده زمین است... هویتش، نامعلوم... ولی هرچه که باشد دنیایی دارد... دنیایی که حال با شنیدن حرف شاهزاده در حال فروپاشی بود... 

چشمانش را بست و به آرومی زمزمه کرد:

- خورشید... عاشق شده است؟

دانه برف دستش را به زیر چانه اش گذاشت و به تصویر زیبای ماه در آب نگاه کرد و گفت:

- به گمانم آری... 

ماه گریه نکرد... زجه نزد... فریاد نکشید... تنها لبخند زد... معشوقه اش، عاشق شده بود! دانه برف کوچک عاجزانه حرفش را ادامه داد:

- ولی چه فایده؟! نه عشق مرا میپذیرد، نه عشق خودش را قبول میکند! حرارتش را به من نمی بخشد! در حالی که چه ببخشد... چه نبخشد... مرگ من حتمی ست!

قطره اشکی با بی قراری خود را به زندان چشم ماه می کوبید تا بی گناهی اش را ثابت کرده و از این زندان رهایی یابد... تنها یک اشاره برای باریدنش کافی بود... اما این اجازه... هرگز صادر نشد! و آن اشک محکوم به حبسی ابدی شد... ماه گفت:

- تو... برای اینکه نیازش داشته ای عاشقش شده ای؟...

شاهزاده پوزخندی زد و بدون اینکه نگاهش را از دریا بگیرد به ماه پاسخ داد:

- نیاز؟... تو چرا گریه میکنی؟... چون نیاز داشتی فریادهای خاموش دلت را به شکل اشک خالی کنی... چرا میخندی؟... چون نیاز داشتی فوران احساسات خوب درونی ات را به شکل آوا نشان دهی... چرا میترسی؟... چون هنوز به زندگی نیاز داری!... چه هنگام از زندگی می‌بری؟... وقتی که دیگر به چیزی نیازی نداری... من بخاطر نیاز به زنده ماندن عاشق خورشید نشدم... من... برای زنده ماندن نیاز به عشق خورشید دارم!... و یک مرده... هیچگاه توانایی عاشقی ندارد... پس من نیاز دارم تا زنده بمانم که عشق بورزم!

درک حرفهای شاهزاده برای ماه دشوار بود... و جوابی برایشان نداشت... در حقیقت میلی به درک و پاسخ نداشت... برای همین به لبخندی بسنده کرد و گفت:

- خورشید عاشقِ معشوقه درستی شده... امیدوارم به حرفهایت عمل کنی... عاشق خوبی باش!

این مکالمه شنونده سومی نیز داشت... کسی که در سکوت تک تک کلمات شاهزاده را شنیده و در قلبش حک کرده بود... یک عاشق تازه...!

 

 

 

 

            ****************کامنت فراموش نشه^-^*****************

 

پ. ن1: ببخشید دیر شد... بخاطر المپیاد بود:(

پ. ن2: فک نکنین داره کم کم شبیه سریالای ترکی میشه... این عاشق اون اون عاشق این... سر این خیلی فکر کردم... لازم بود ک این کاراکتر هم ب داستان اضافه بشه... و بهتون قول میدم شبیه سریالا نکنمش:)

پ. ن3: راسی هرکی بتونه حدس بزنه ک این عاشق تازه کیه ب هر سوالی که خاس جواب میدم^-^... شما اینجا هرچیم بگین من میگم نه ولی اگ درست بود اینجا نه رو میگم که بقیه متوجه نشن ولی بعدن توی خ میگم ک درست گفتین^-^... اسمی ازش بردم ولی درموردش چیزی نگفتم!

پ. ن4: امیدوارم لذت ببرین:)

پ. ن5: سباییم از قیمه ات راضی بودی؟! *-* خخخ

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

خب... *-*

بیایین... 

 

 

 

 

خودتونین=-=

 

 

 

 

آیا حوصله شما فاخیده است؟!

 

 

 

 

آیا دلتان فاک میخاهد؟!

 

 

 

 

 

میخاهید بایا کنید؟!...

 

 

 

 

 

کار خیلی عاقلانه ای میکنین*-*

 

 

 

 

 

 

ولی ما به جای خرج پول و بایا کار دیگه ایو انتخاب میکنیم*-*

 

 

 

 

 

 

یسسسسسسس دعوا*-*

 

 

 

 

 

خخخخ لطفن کسی جدی نگیره همش محض فان... کرم ریزی... و خنده بود😂😂😂😂😂😂😂

کسایی ک نگران شدن لطفن برای فاکیدن من حجوم نیارن*-* اینا همش نشون دهنده قلب بزرگ شماس^-^💜💜💜

 

لاو یو آلللللللل💖💖💖💖

هروقت حوصلتون فاکید میتونین با ما تماس حاصل فرمایید:

********

چیه شمارمو به هرکی ک نمیدم*-*

 

پ. ن: هیونیییییییی 😂😂😂😂 لاو یوووووو هیچوقت بیا اینطوری دعوا نکنیم*-*💖

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏
𝒴𝑜𝓊 𝒻𝑜𝓊𝓃𝒹 𝓂𝑒 𝒾𝓃 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓇𝓀𝑒𝓈𝓉 𝓉𝒾𝓂𝑒... 𝐼 𝒽𝑜𝓅𝑒 𝑜𝓃𝑒 𝒹𝒶𝓎... 𝐼 𝒷𝑒 𝓉𝒽𝑒 𝓇𝑒𝒶𝓈𝑜𝓃 𝒷𝑒𝒽𝒾𝓃𝒹 𝓎𝑜𝓊𝓇 𝒷𝓇𝒾𝑔𝒽𝓉𝑒𝓈𝓉 𝓈𝓂𝒾𝓁𝑒𝓈:)... 𝐵𝓎:𝒮𝒾𝓁𝓋𝑒𝓇 𝐵𝓊𝓃𝓃𝓎
موضوعات
پیوندها