منم از اینا خو*-*....یا بیایین برین تو لینک ببینم*-*.. با شمام *-*

بفرمایید...

هرچی دل تنگت میخاد بگو:)

 

ناشناسم...

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 6....عشق چیست؟:)

ماه از حرکت شاهزاده جا خورد... با شک گفت:

- چرا نه؟... بخاطر وابستگی و عادتی ک گفتم؟!... خب هر کس معنا و مفهوم متفاوتی از عشق دریافت میکند... بخاطر دیدگاه‌های مختلف... زندگی ب تو چیزهایی یاد داده و ب من چیز دیگری... ما هیچ حق قضاوت و مخالفتی نداریم!...

شاهزاده ب ماه نگاه کرد و با تن صدای آرومی جواب داد:

- حرف هایت کاملن درست هستن... اشتباه تو فقط یک چیز بود... تو عشق را تعریف کردی! حتی اگر تمامی کلمات دنیا را هم برای توصیف عشق به کار می بردی باز هم جواب من نه بود... روی سوال از دم غلط بود!... از توصیف و تعریف عشق بیزارم!... تو وقتی عشق را تعریف میکنی، یعنی آن را فقط در محدوده تعریفت محدود میکنی... درحالی ک عشق محدود نیست! به هیچ چیزی... چیزی ک نا محدوده هیچگاه محدود نمیشه... اشتباهت اینجا بود! تو وقتی عاشق میشوی، به همان صورت ک عشق را تعریف کردی عشق می‌ورزی... و اگر هم عشقی از جنس تعریف تو بود، دریافتش میکنی! درحالی ک همانطور ک گفتی همه تعریف یکسانی از عشق ندارند... کاش میشد هیچوقت عشق را تعریف نکنیم و فقط همانطور ک هست قبولش کنیم! عشق عشق است، چرا اینهمه پیچیده لش میکنید؟!... اگر عشقی از جنس تعریف شما نباشد قبولش نمیکنید... یه دروغگویی متهم میکنید... و با انکارش... نابودش میکنید!

رفته رفته تن صدای شاهزاده بلند و بلندتر میشد... جوری ک در دقایق آخر بدون قطع ارتباط چشمی با ماه، فریاد می‌زد... ماه با شگفت... درحالی ک هنوز نتوانسته بود حرف های شاهزاده را هضم کند گفت:

- تو... عاشق شده ای؟

خشم شاهزاده یخ زده ناگهان فروکش کرد و جایش را به غم داد... با لحنی آروم ک ب سختی ب گوش ماه می رسید گفت:

- عشقش را نمی پذیرد... 

با تمام شدن حرف شاهزاده... چاله ای دیگر بر حفره های ماه اضافه شد... درحالی ک ب سختی لرزش صدای‌ را کنترل میکرد پرسید:

- چ.. چه کسی... عشقش را نمی پذیرد؟!...

دانه برف آهی کشید و گفت :

- خورشید... 

 

 

 

 

 

 

 

         ********************کامنت فراموش نشه ^-^*************

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 5...شکست...

خورشید با خشم پاسخ داد:

- این عشق جز نابودی سودی برای تو ندارد!پس بی جهت خود را آزار نده ک من حاضر ب انجام چنین کاری نیستم!

دانه برف شکسته با پوزخند رو ب خورشید گفت:

- چرا نگران سود یا زیان من هستی؟نکند خود نیز دامن گیر عشق شده ای؟ دوری روش عاشقی نیست! تو نگران من نباش فقط حرارتت را به من ببخش.

خورشید کلافه از لجبازی های شاهزاده و دریای متلاطم درونش به دانه برف گفت:

- اگر عشق میخاهی...اگر حرارت میخاهی، برو سراغ کسی ک درمانگرت باشد ن ویرانگر!

اگر دوری روش عاشقی نیس، خودخاهی نیز در مرام عاشق نیس! حتی اگر عاشقت هم باشم، نمیتوانم بخاطر آرامش خودم، تو را ب خطر بیندازم!

شاهزاده با ناباوری گفت:

- ولی...

اما دگر خورشید رو برگردانده و پشت ستون های استوار زمین وارد خابگاهی شد ک خاب را بر دو چشم گریانش حرام کردع بود.

شاهزاده دلش گرفت...تق تق...صدای ترک دیگری بود ک بر وجودش خودنمایی میکرد...اما...چرا درد نداشت؟چرا دیگر ترک ترک شدن وجودش او را وارد وادی فلاکت نمیکرد؟...چرا دیگر سلطنت در آخر لیست اهمیت دار هایش هم نبود؟ چرا دیگر حتی اشکی نداشت ک جلوی ریزشش را بگیرد؟...شاهزاده سخت در حال خود فرو رفته بود و در حال پاسخ دادن ب سوالاتی بود ک جوابی برایشان نداشت...

ماه درست رو ب روی شاهزاده قرار گرفت...لبخندی زد و گفت:

- میبینم ک سخت در دنیای خود در حال گشت و گذاری! خورشید را دیدی؟ راه حلی برایت ارائه کرد؟

شاهزاده لبخند تلخی زد ک تمام وقایع را برای ماه روشن ساخت...شاهزاده پرسید:

- عشق چیست؟

ماه ک از سوال شاهزاده جا خورده بود با تعجب جواب داد:

- عشق؟...آممم...عشق...یعنی از خود گذشتگی...فداکاری...یعنی دیگر من رفته رفته رنگ ببازد و ما پرنگ شود...عشق حسی ست ک قابلیت این را دارد ک تو را ب زندگی برگرداند یا در عین زنده بودن ب مرگی مطلق فرو ببرد...آرامش...امنیت...دریای احساسات...و حتی ب نظر من وابستگی و عادت...همگی باهم عشق را به وجود می آورند...

شاهزاده پوزخندی زد و بدون نگاه به ماه سرش را به دو طرف تکان داد...

 

 

 

 

                              **************کامنت فراموش نشه ^-^***************

 

 

پ.ن: من خودم عاشق پارت 6 هستم...منتظرش باشین:)

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

اهم اهم*-*...ددی..جوجو..پانی...هیونی...بشتابید فرزندانم*-*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت4...یاری ام ده!

سر انجام وقت جدایی آسمان از زمین میرسد...دو دلداده...دو مجنون...

آسمان خون گریه میکند و زمین وارد وادی سکوت و تاریکی میشود...همه از شرم و ناراحتی خود را پنهان میکنند تا شاهد این سناریوی غمناک نباشند، حتی خورشید!

ولی کاش کسی ب زمین میگفت ک آسمان تا ابد آسمان است، و شب هنگام فقط لباس شب خویش را پوشیده تا بازهم دلربایی کند...ولی افسوس ک زمین نیم نگاهی ب آسمان شب نمی اندازد و تا صبح سکوت میکند تا معشوقه اش باری دگر بازگردد...

کاش عاشقان، عاشق همه روی معشوق باشند...چ صبح هنگام دلنشینش...چ شبانگاهی دلگیرش!...

اصلن اگر اینطور نباشد ک عاشق، عاشق نیست! و عشق، عشق نیست!...

شاید آسمان ن بخاطر دوری، بلکه بخاطر حقیقت تلخی ک جز خود کسی نمیداند خون گریه میکند!

زمین عاشق نیست...ولی آسمان عاشق این دروغ شیرین است!با دانایی خود را ب جهالت میزند تا کمی عاشقی کند!...

خورشید ب محل خاب خود می رفت ک باز مورد خطاب شاهزاده قرار گرفت:

- هنگام طلوع مرا راندی...در غروب خود کجا میروی؟

خورشید آهی کشید و رو ب الهه پاکش گفت:

- از من چ میخاهی؟برای تو چ کمکی میتونانم کنم؟

شاهزاده ک حیران از زیبایی غروب آفتابش بود گفت:

- من نمیدانم...من حفره ای در قلبم دارم ک باعث ترک برداشتن وجودم میشود...هر روز بیشتر از قبل در خود میشکنم...درد خود را با ماه در میان گذاشتم ک گفت دردی ست ک درمانش دست توست!

قلب خورشید گرفت...چقدر زجربار است ک عاشق عشق ممنوعه ای شوی ک کاری ازت ساخته نیست! خورشید با بغضی خفته گفت:

- قلب تو باید آب شود تا حفره ات پر شود... سپس سریعا یخ بزند تا سبب مرگ تو نشود! ولی بهار نزدیک است، یخ زدن تو امری محال است! پس دست از تلاش بیهوده بردار!

شاهزاده لبخند زد و گفت:

- قلب مرا تو فقط میتوانی آب کنی! حرارت عشق تو قادر ب این کار است...پس از تو تمنا میکنم یاری ام ده!

 

 

 

 

 

                              *****************کامنت فراموش نشه^-^***************

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

بدوییییییییییییین....وااای ینی از اینم مرگ تر؟!*-*

ددیم وب جدید زدعععععععع...*-*

فالوش نکنین...میکنمتون*-*

خخخ جرررررررر...

درمود ایتزی...بلک پینک...و همونطور ک میدونم همتون مطمئنین آیو!!!!!!

مگ میشع ددی از آیو نزارع!!!!*-* خخخ

برمایید...اینم لینک:

وبش*^*

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

~*Happy DADYs Dayyyyy*~

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت3...دلیل زندگی...عشق!

خورشید با شگفت ب دانه برفی ک ماهرانه، ب دست خالق چنان زیبا خلق شدع بود ک گویی جلایی از پرتوی نورانی الهی ست،نگاه کرد و گفت:

- ای شفاف بی آلایش...برو ک الان آب میشوی!

خورشید ب ابرها دستور داد ک پنهانش کنند. و ابرها خورشید را از دیده ها مخفی کردند.

شاهزاده عاشق با لبخند همراه با اخم گفت:

- تو زیر نگاه عاشقم آب میشوی یا من از حرارت عشق تو؟ بیا ک دل طاقت دوری ندارد...خود را از من پنهان نکن...ماه گفت تو درمان درد جانکاه منی...

خورشید از پشت ابرهای پوشاننده اش گفت:

- هنگام غروب و فلق بیا...اینک برو...

دانه برف با تعجی پرسید:

- غروب؟...غروب چ زمانی ست؟

خورشید پاسخ داد:

- هنگامی ک آسمان ب خون مینشیند...زمان جدایی دو عاشق ک خونین همدیگر را بدرقه میکنند.

سربازان دیگر ب شاهزاده مجالی برای گفت و گوی بیشتر ندادند و او را در میان خود به عمیق ترین قسمت برف کشاندند تا شراره های آتش اورا هدف خویش قرار ندهند.

ذهن شاهزاده سخت درگیر خورشید بود...به ناگه حفره خالی قلب شاهزاده باعث به وجود آمدن ترک دیگری شد و وجود ترک ترک او را شکننده تر از قبل کرد...شاهزاده تلخ خنده ای کرد، زمان او رو ب اتمام بود ولی او نمیخاست...او تازع دلیل زندگی اش را یافته بود... بعد از سالیان دراز قلب ب خاب رفته اش تازه ب تپش افتاده بود...برای نابود شدن...هنوز خیلی زود بود! چشمانش ب اشکی تر شد ولی اشک باعث تحلیل وجودش میشد، ب همین سبب اشکش را در همان جا خشکاند و به انتظار غروب نشست.

کلاغ ها غار غار گویان دنبال منزلی می گشتند تا برسند و این قصه را ب اتمام برسنانند...مورچه های نوزاد با کنجکاوی از بهاری می پرسیدند ک هرگز ندیده بودند...و چ تلخ ک مورچه های مسن تر نیز چیزی از زیبایی و طراوت بهار نمیدانستند چرا ک همیشه مشغول کار و جمع آوری آذوقه بودند...

زندگی هیچی نیست...حتی تلخ هم نیست...نامرد هم نیست...وقتی هویت نداشته باشی...هنگامی ک موجودیت نداشته باشی...چگونه میتوانی تلخ و نامرد باشی؟!...هویت زندگی عشق است...همانطور ک همه ما توسط عاشق خلق شده و با عشق دارای هویت شدیم!...

 

 

 

 

                        **************کامنت فراموش نشه^-^**************

 

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت2...جرقه عشق...

 رویش را به سمت آسمان گرفت،ولی ماه رفته بود...رفته بود تا یار درخشانش، نوری بتابد بر دلهای یخ زده...با نزدیک شدن طلوع محافظان شاهزاده را به سمت خود فرا خاندند تا حافظش باشند در برابر تلالو های آفتاب، اما شاهزاده امتناع میکرد...! او میخاست تا ابد آنجا بنشیند تا ماه جای خورشید را به او نشان دهد.

هرچه اصرار سربازان بیشتر میشد، بر سرکشی های شاهزاده افزوده میشد...تا اینکه باریکه نوری چشمان شاهزاده یخی را نشانه گرفت...

شاهزاده همه را کنار زد تا باریکه را دنبال کند،وقتی اطرافش خلوت شد نگاهی ب آسمان انداخت...

آسمان گویی لبانش را به یاقوت آغشته ساخته است تا زمین را مدحوش زیبایی اش کند...شاید هم از غم دوری زمین دلش خونین شده است...هرچه باشد شاهزاده محو زیبایی آسمان شده بود.

به ناگه از پشتش گرمایی حس کرد ک تا کنون نچشیده بود...به عقب نگاه کرد، به آن دور دست ها...پشت کوه های سر ب فلک کشیده...خورشید همانند ملکی از ملائکه عدن، با ناز و تمانینه سرش را با غرور از میان بازوان کوه بیرون آورد و چون الماسی طلاگون میان دریای سرخ آسمان درخشید...

خورشید، ملکه ای از جنس آتش...فرمانروای مطلق آسمان...شاهزادع مدهوش خورشید شدع بود...گرمایی در حفره قلبش حس کرد...بدون اینکه نگاهش را از جواهر درخشانش بگیرد ک مغرورانه زیبایی اش را ب رخ زمین و زمان میکشید، از سرباز کناری اش پرسید:

- آن ستاره سوزان کیست؟

سرباز ک در تلاش برای دور کردن شاهزاده از آن محل مرگبار بود، جواب داد:

- او خورشید است، او برای شما بسیار خطرناک است، خیلی سریع باید از اینجا دور شوید!

شاهزاده لبخندی زد...بدون نیم نگاهی ب سرباز گفت:

- راست میگویی...او خطرناک است! قلبم را بنگر ک چگونه ب تپش افتادع است!گویی بعد از هزاران سال خابیدن بیدار شده...او خطرناک است...خطری ک من دوسش دارم!

سربازان بیشتری برای دور کردن شاهزاده آمدند ولی شاهزاده با خشم گفت:

- رهایم کنید! ماه گفته است ک تنها او یاریگر من میتواند باشد! من با او صحبت خاهم کرد! پس بروید...او برای من خطری ندارد ولی برای شما چرا!...این یک دستور است!

سربازان با ناباوری و از سر بیچارگی به شاهزاده خود نگاه کردند ک چگونه محو تماشای خورشید شده بود...سپس بنا ب دستور، شاهزاده را تنها گذاشتند و آنجا را ترک کردند.

شاهزاده یخی ک رفتن آنان را حس کرد، با هیجان خطاب ب خورشید فریاد زد:

- ای در زرین من! بیا ک عاجزانه، محتاج نگاهتم...!

 

 

 

                                         ************کامنت فراموش نشه^-^***********

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت1...سقوط سلطنت

 عشق...با آمدن این 3 حرف، دنیایی از خیالات مارا تسخیر میکند...دریای احساسات مارا غرق میکند...و تمام پرندگان خاطرات ما را دربر میگیرد...

کمتر کسی هست ک با شنیدن عشق گرم نشود...عشق به همراه گرمایی دلپذیر است،که انکارش خارج از قوانین قلب است...

 

 سرد بود...خیلی سرد...چشمانش...انگشتانش...و حتی قلب کوچکش!...او شاهزاده ای بود از جنس سرما...گرداگردش محافظان، در تلاش برای بقای سلطنت نو شکفته ک در حال ذوب بود...سلطنتی ک با یخ زدن وجودشان شکل گرفت و با از هم فاصله کردن ذره های وجودشان به یک باره درحال پایان گرفتن بود...

 

 شب هنگام بود و سرد، سردتر از همیشه....ولی اطرافش هرچقدر هم سرد باشد، به یخبندان وجود او نمیرسید...حفره ای در قلب شاهزاده وجود داشت...حفره ای از هوا!حفره ای تو خالی ک باعث ترک برداشتن وجودش میشد...شاهزاده غمناک...شهر گریان...آوازه مرگ مانند ابری کل سلطنت را پوشانده است، ناقوسها به صدا درآمده اند...گویی حفره داخل قلب شاهزاده مانند حبابکی کل سلطنت را داخل خود حفظ کرده و با ترکیدنش سلطنت پایان خاهد یافت!

 

 ماه مغرورانه نیمی از خود را از دیده شاهزاده پنهان کرده است. آهی جگر سوز از لبان یخی اش به گوش میرسد، چقدر دردناک است ک حتی قطره اشک هم قاتلت باشد! رو ب ماه متکبر میگوید:

-حتی توهم از من رو بر میگردانی...عمر من رو ب اتمام است...اما سلطنت چه؟...تو بگو چ کنم؟...ب کدامین طناب نجات چنگ بیفکنم تا شاید نجات یابم؟حال ک همه طنابها گویی به سیاهی شب چسبیده است؟!

 

 ماه عاشق، دلش ب درد آمد...رو ب شاهزاده یخی گفت:

-من ماهم...هرچه دارم از آن من نیست!افسوس ک نمیتوانم کمکی کنم...لکن میدانم از که کمک خاهی...

 

 دل خالی شاهزاده خندان شد و پرسید:

- که؟فرشته نجات من چ کسی خاهد بود؟! ای ماه زیبا...

 

 دل ماه گرفت...کاش معشوقه اش هم اورا زیبا می پنداشت...به آرامی و با صورتی افتاده ک دیگر نشانه ای از کبر در او یافت نمیشد زیر لب آهسته گفت:

- خورشید...اوست ک میتواند یاریگرت باشد...

 

 شاهزاده با ناباوری به زمین نگاه کرد..:

- خورشید؟! از کجا میتوانمش یافت؟

 

 

 

 

*******کامنت فراموش نشهههه^-^*******

  

 

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏
𝒴𝑜𝓊 𝒻𝑜𝓊𝓃𝒹 𝓂𝑒 𝒾𝓃 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓇𝓀𝑒𝓈𝓉 𝓉𝒾𝓂𝑒... 𝐼 𝒽𝑜𝓅𝑒 𝑜𝓃𝑒 𝒹𝒶𝓎... 𝐼 𝒷𝑒 𝓉𝒽𝑒 𝓇𝑒𝒶𝓈𝑜𝓃 𝒷𝑒𝒽𝒾𝓃𝒹 𝓎𝑜𝓊𝓇 𝒷𝓇𝒾𝑔𝒽𝓉𝑒𝓈𝓉 𝓈𝓂𝒾𝓁𝑒𝓈:)... 𝐵𝓎:𝒮𝒾𝓁𝓋𝑒𝓇 𝐵𝓊𝓃𝓃𝓎
موضوعات
پیوندها