پارت 10...زنده ماندن؟!

خورشید که توقع پذیرفتن شاهزاده را نداشت با تعجب به دانه برف شکننده ای که روی سبزی برگ خودنمایی میکرد گفت:

- سفر برای تو بسیار خطرناک است، نگران ترک هایت نیستی؟

شاهزاده لبخند دردناکی زد...پاسخ داد:

- خطرناک؟!...از چه چیزی بترسم؟ من اگر همینجا کل روز را به خواب هم بگذرانم روزی خواهم مرد...هنگامی که عشق برای من مرگبار باشد...من از چه چیزی بترسم؟ عاشقی درد دارد...ترس دارد...مرگ دارد!اما ما حتی اگر عاشق نشویم هم درد داریم...ترس داریم...مرگ داریم! من از مرگ هراس ندارم...حتی اگر در داخل قلب یک نفر هم زنده بمانم، برایم کافیست!...اما از مرگ مطلق میترسم! مرا...به یاد خواهی داشت؟

آتش سوزان خورشید آرام گرفت...ابرهای ترس بر دلش باریدن و سرمای بارشش کل وجودش را لرزاند...

الهه اش...رفتنی بود؟!...درست است او درون قلبش زندگی ابدی داشت...اما خورشید چه؟! او درون کدام قلب بی نبضی زندگی میکرد؟

مرگ...هنگام نفس کشیدن؟...راهی برای نجات بود؟...روشی برای عاشقی بود؟...توانی برای در آغوش گرفتن بود؟...زمانی برای بوسه بود؟....عشقی...برای مرگ بود؟

خورشید به آرومی زمزمه کرد:

- تو نمیمیری...

ستاره ها درون چشمان شاهزاده درخشیدند...با لبخند رو به خورشید گفت:

- مردن؟...در این دنیا یا درون قلب ها؟

خورشید با جدیت پرسید:

- مگر برای عاشقی کردن نیاز به زنده موندن نیست؟...تو باید زنده بمانی که مرا عاشق کنی!

شاهزاده سرش را پایین انداخت و به دریا نگریست که بی هیچ حرفی داخل چشمان شاهزاده غرق شده بود...غرق شدن دریا...پارادوکس قشنگیست!...

دریا به آرامی چشمانش را بست و به او اطمینان لازم برای ادامه دادن را داد.

دانه برف لبخند زد و تماس چشمی اش را با دریا قطع کرد و گفت:

- جدایی...مرگ...فاصله...چیزی نیست که بتواند عشق را کمرنگ کند، چه برسد به نابودی! گفتی نمیمیرم...اگر قرار نیست بمیرم...پس من درون کدام قلب به تپش ادامه خواهم داد؟

دریا نگاهی به چشمان شاهزاده انداخت و با لبخندی به جای خورشید جواب داد:

- در قلب خورشید...!

 

 

 

 

******************************کامنت فراموش نشه^-^**************************************

 

 

پ.ن1: گاااااااااااااااااااااد چقد دلتنگتونم*-*...خیلی خیلی در حد فااااااااااااااااااک*-*....هووووف...خوبی؟..چخبرا؟...بی ما ک خوش نمیگذره!؟*-* جررر...همدیگه رو اذیت نمیکنین ک؟...کسی  فاک نرفته؟!....نینم اشک همو دراریناااااااااا....خودم میام ب فاکتون میدم وگرنه=-=...

پ.ن2: شبای قدره...مارم فراموش نکنین و تو این شبا دعا کنین:")...هق مرسی...

پ.ن3: هیوووووووون عنتر!!!! لااقل یکی از کامنتاتو وا کن!!!...توروخدا:(....ی هفته رفتماااا..باز بمب ترکیده؟!...خوبی تو؟...باز نمیکنی لااقل ی کامنت بهم بده ک اومدنی ج بدم بفهمی اومدم

پ.ن4: خب...من دیه بای...امیدوارم از این پارت لذت برده باشین...^-^...خاستم سافت برم دیدم دلتنگی از قلمم میریزه...سو...ببخشید:"

پ.ن5: لازم بگم...# انتشار؟!

پ.ن6: فااااااااااااااااااااااااک....ی خبر ک ی ساعت پیش فهمیدم=-=...مرحله دوم 26 اردیبهشتههههههههههه....فاااااااااک قرار بود اواخر خرداد باشه ک!!!....خب...نفس عمییییییییییق...کمتر از دو هفته وقت دارم^-^...البته اگ ستاد کرونا ب تعویق نندازه!...خخخ دعا کنم کرونا بره تا موج 5ام بیاد؟!...گااااد...خلاصه اینکه دعاهاتونو زیاد کنین...T-T...دوستون دارم بوس...بای...

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 9...سفر!

خورشید با بهت به دریا نگاه کرد که محکم و استوار به دو چشم خورشید خیره شده بود...خورشید دلش پر میکشید برای شانه خالی کردن از مسئولیت...اما شاهزاده چه؟...درخت نو شکفته عشق درون دلش چه؟...آیا قادر به سپردن الهه اش به آغوش دیگری بود؟...تحمل دیدن عاشقانه های دریا با معشوقش را داشت؟

صدای بهشتی الهه پاکش اجازه دامه جدال درون خورشید را نداد.

- سلام...صبح بخیر ای طلای درخشان! درمورد...

اما با رو برگرداندن و پنهان شدن خورشید پشت ابر، حرفی که شاهزاده هنگامی که از خواب برخاسته و چشمش آفتاب درخشانش را دیده بود و با ذوق ادا کرده بود را نصفه رها کرد...

با رفتن خورشید لبخند شاهزاده هم همراه با آن محو شد...سرش را پایین انداخت و به اقبال تلخ خویش اندیشید...

دریا که موقعیت را مناسب دید با لبخند رو به شاهزاده گفت:

- صبح زیبای توهم بخیر، ای زیبای من! چرا اینگونه زانوی غم بغل گرفته و سخت در فکری؟

شاهزاده با تعجب سرش را بالا آورد و متوجه دریا شد...چشمانش محو لبخند دلنشین دریا بود...متقابلن لبخندی زد که سبب حلال شدن گوشه دو چشم بلورینش شد و گفت:

- از آشنایی با شما بسیار خرسندم...من شاهزاده هستم...شاهزاده ای که چندان زمانی برای سپری کردن ندارد...قلبی برای تپش ندارد...نبضی برای زنده ماندن ندارد...غمم چیزیست که درمانی ندارد!...دردیست که شیرینی اش با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...

شاهزاده حرف های آخرش را طوری ادا میکرد که نگاهش میخکوب خورشید پشت ابر بود...

دریا تلخ خنده ای کرد و مشتش را دور از چشم شاهزاده فشرد...برگی به سمت شاهزاده لغزاند و گفت:

- افتخار یک سفر را به من می دهی شاهزاده؟

شاهزاده با تعجب به برگ روبه رویی اش نگاه کرد و با تردید سوار شد و گفت:

- سفر؟...چه سفری؟

دریا نگاهی به خورشید انداخت و دوباره با لبخند رو به شاهزاده برگشت و پاسخ داد:

- سفری کوتاه که تو را کمی از این مکان دور کنم!

خورشید نگران از جواب شاهزاده و خشمگین از کار دریا به مکالمه اشان گوش سپرد...شاهزاده جواب داد:

- از این مکان جدا شوم...با قلبی که مملو از اوست چه کنم؟...تا وقتی که قلبم با من است و او در قلبم...هیچ راه فراری نیست!...اما میپذیرم!

 

 

 

 

 

           **********************کامنت فراموش نشه^-^**************************

 

 

پ.ن1: میانه دیر شد...خیلی وقت بود نوشته بودم ولی فرصت تایپ نداشتم...اون یکی هارم زودی مینویسم و تایپ میکنم امیدوارم که خوشتون اومده باشه^-^

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 8...آب مقابل آتش!

شیطنت های ستاره ها درحال پایان گرفتن بود... خفاش ها درحال بازگشت به غارها و پناهگاه های خود بودند... کوها خورشید را صدا زدند تا برخیزد... اما خورشید قصد درخشیدن نداشت... 

چگونه به جهان نور و گرما بتابد، درحالی که درونش این چنین تاریک و سرد است؟... اما چاره جز زدن نقاب و درخشیدن وجود داشت؟... نه!

پس از جای خود بلند شد و مانند هر طلوع دیگری در آسمان خودنمایی کرد... با چشمانش دنبال الهه اش گشت... دانه برف کوچکش که دل آتشین خورشید را، پر غلغه تر کرده بود... و در نهایت او را درحالی یافت که کنار دریا به رویایی شیرین فرو رفته بود... شاهزاده در خواب حتی بیشتر شبیه الهه ها شده بود... 

چقدر عجیب بود که خورشید به آن گرمی آنقدر سرد برخورد میکرد و دانه برف به آن سردی آنقدر گرمابخش بود!...

دریا متوجه نگاه خیره خورشید به دانه برف شد. چند قطره کوچک از خود را به سمت شاهزاده پرتاب کرد... خورشید سریعا همه را در هوا بخار کرد تا به دانه برفش نرسند... سپس با خشم رو به دریا گفت:

- این چه کاری بود که انجام دادی؟!... هیچ میدانی قطرات تو حکم مرگ را برای او دارد؟

دریا با بیخیالی پوزخند زد و درحالی که ابرویی بالا انداخته بود گفت:

- جدا؟!... همانند شراره های تو؟!... چرا تو میتوانی او را تا پای مرگ ببری، ولی من نتوانم؟...

خورشید عاجز از خشم برونی و عذاب درونیش با تندی رو به دریا گفت:

- حق نزدیک شدن به او را نداری! من قادر به بخار و نابودی کل وجود تو هستم!

دریا قهقهه ای سر داد و درحالی که پوزخندش را حفظ کرده بود جواب داد:

- درست است... اما در نزدیکی من... به فاصله یک موج، کسی به آرامی خوابیده که نابودی اش باعث به غروب رفتن کل وجود تو میشود... اشتباه میکنم؟!

خورشید با صدایی بلند که از فرط عصبانیت دورگه شده بود فریاد زد:

- من و اون هیچ ارتباطی با همدیگر نداریم! وجود یا نابودی او به من مربوط نیست!

دریا به آرامی لب زد:

- مطمئنی؟... پس برای چه قطرات مرا بخار کردی و مرا تهدید به نابودی کردی؟...

آهی از لبان آتشین ستاره سوزان به بیرون لغزید... خورشید با لحنی آرام گفت:

- من... من قادر به حفاظت از اون نیستم...! من خوده نابودی اش هستم!

دریا با لحنی محکم و مسمم گفت:

- پس کنار بکش و بگذار من مراقبش باشم!

 

 

 

 

 

 

 

      *****************کامنت فراموش نشه^-^**************

 

 

 

 

پ.ن1:آممم گفتم هنوز ک اسمی برا داستان انتخاب نکردم برا هر پارت یه اسم بزارم... الان میرم برای پارتهای دیه هم میزارم... 

پ.ن2: خخخ دیدم زیادی سافت پیش میره گفتن هیجانیش کنم:) امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرین💖

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

و بعد از مدتها... پارت7...عاشق تازه...

ماه اتمسفری ندارد... جاذبه چندانی نیز ندارد... ماه زاده زمین است... هویتش، نامعلوم... ولی هرچه که باشد دنیایی دارد... دنیایی که حال با شنیدن حرف شاهزاده در حال فروپاشی بود... 

چشمانش را بست و به آرومی زمزمه کرد:

- خورشید... عاشق شده است؟

دانه برف دستش را به زیر چانه اش گذاشت و به تصویر زیبای ماه در آب نگاه کرد و گفت:

- به گمانم آری... 

ماه گریه نکرد... زجه نزد... فریاد نکشید... تنها لبخند زد... معشوقه اش، عاشق شده بود! دانه برف کوچک عاجزانه حرفش را ادامه داد:

- ولی چه فایده؟! نه عشق مرا میپذیرد، نه عشق خودش را قبول میکند! حرارتش را به من نمی بخشد! در حالی که چه ببخشد... چه نبخشد... مرگ من حتمی ست!

قطره اشکی با بی قراری خود را به زندان چشم ماه می کوبید تا بی گناهی اش را ثابت کرده و از این زندان رهایی یابد... تنها یک اشاره برای باریدنش کافی بود... اما این اجازه... هرگز صادر نشد! و آن اشک محکوم به حبسی ابدی شد... ماه گفت:

- تو... برای اینکه نیازش داشته ای عاشقش شده ای؟...

شاهزاده پوزخندی زد و بدون اینکه نگاهش را از دریا بگیرد به ماه پاسخ داد:

- نیاز؟... تو چرا گریه میکنی؟... چون نیاز داشتی فریادهای خاموش دلت را به شکل اشک خالی کنی... چرا میخندی؟... چون نیاز داشتی فوران احساسات خوب درونی ات را به شکل آوا نشان دهی... چرا میترسی؟... چون هنوز به زندگی نیاز داری!... چه هنگام از زندگی می‌بری؟... وقتی که دیگر به چیزی نیازی نداری... من بخاطر نیاز به زنده ماندن عاشق خورشید نشدم... من... برای زنده ماندن نیاز به عشق خورشید دارم!... و یک مرده... هیچگاه توانایی عاشقی ندارد... پس من نیاز دارم تا زنده بمانم که عشق بورزم!

درک حرفهای شاهزاده برای ماه دشوار بود... و جوابی برایشان نداشت... در حقیقت میلی به درک و پاسخ نداشت... برای همین به لبخندی بسنده کرد و گفت:

- خورشید عاشقِ معشوقه درستی شده... امیدوارم به حرفهایت عمل کنی... عاشق خوبی باش!

این مکالمه شنونده سومی نیز داشت... کسی که در سکوت تک تک کلمات شاهزاده را شنیده و در قلبش حک کرده بود... یک عاشق تازه...!

 

 

 

 

            ****************کامنت فراموش نشه^-^*****************

 

پ. ن1: ببخشید دیر شد... بخاطر المپیاد بود:(

پ. ن2: فک نکنین داره کم کم شبیه سریالای ترکی میشه... این عاشق اون اون عاشق این... سر این خیلی فکر کردم... لازم بود ک این کاراکتر هم ب داستان اضافه بشه... و بهتون قول میدم شبیه سریالا نکنمش:)

پ. ن3: راسی هرکی بتونه حدس بزنه ک این عاشق تازه کیه ب هر سوالی که خاس جواب میدم^-^... شما اینجا هرچیم بگین من میگم نه ولی اگ درست بود اینجا نه رو میگم که بقیه متوجه نشن ولی بعدن توی خ میگم ک درست گفتین^-^... اسمی ازش بردم ولی درموردش چیزی نگفتم!

پ. ن4: امیدوارم لذت ببرین:)

پ. ن5: سباییم از قیمه ات راضی بودی؟! *-* خخخ

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 6....عشق چیست؟:)

ماه از حرکت شاهزاده جا خورد... با شک گفت:

- چرا نه؟... بخاطر وابستگی و عادتی ک گفتم؟!... خب هر کس معنا و مفهوم متفاوتی از عشق دریافت میکند... بخاطر دیدگاه‌های مختلف... زندگی ب تو چیزهایی یاد داده و ب من چیز دیگری... ما هیچ حق قضاوت و مخالفتی نداریم!...

شاهزاده ب ماه نگاه کرد و با تن صدای آرومی جواب داد:

- حرف هایت کاملن درست هستن... اشتباه تو فقط یک چیز بود... تو عشق را تعریف کردی! حتی اگر تمامی کلمات دنیا را هم برای توصیف عشق به کار می بردی باز هم جواب من نه بود... روی سوال از دم غلط بود!... از توصیف و تعریف عشق بیزارم!... تو وقتی عشق را تعریف میکنی، یعنی آن را فقط در محدوده تعریفت محدود میکنی... درحالی ک عشق محدود نیست! به هیچ چیزی... چیزی ک نا محدوده هیچگاه محدود نمیشه... اشتباهت اینجا بود! تو وقتی عاشق میشوی، به همان صورت ک عشق را تعریف کردی عشق می‌ورزی... و اگر هم عشقی از جنس تعریف تو بود، دریافتش میکنی! درحالی ک همانطور ک گفتی همه تعریف یکسانی از عشق ندارند... کاش میشد هیچوقت عشق را تعریف نکنیم و فقط همانطور ک هست قبولش کنیم! عشق عشق است، چرا اینهمه پیچیده لش میکنید؟!... اگر عشقی از جنس تعریف شما نباشد قبولش نمیکنید... یه دروغگویی متهم میکنید... و با انکارش... نابودش میکنید!

رفته رفته تن صدای شاهزاده بلند و بلندتر میشد... جوری ک در دقایق آخر بدون قطع ارتباط چشمی با ماه، فریاد می‌زد... ماه با شگفت... درحالی ک هنوز نتوانسته بود حرف های شاهزاده را هضم کند گفت:

- تو... عاشق شده ای؟

خشم شاهزاده یخ زده ناگهان فروکش کرد و جایش را به غم داد... با لحنی آروم ک ب سختی ب گوش ماه می رسید گفت:

- عشقش را نمی پذیرد... 

با تمام شدن حرف شاهزاده... چاله ای دیگر بر حفره های ماه اضافه شد... درحالی ک ب سختی لرزش صدای‌ را کنترل میکرد پرسید:

- چ.. چه کسی... عشقش را نمی پذیرد؟!...

دانه برف آهی کشید و گفت :

- خورشید... 

 

 

 

 

 

 

 

         ********************کامنت فراموش نشه ^-^*************

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت 5...شکست...

خورشید با خشم پاسخ داد:

- این عشق جز نابودی سودی برای تو ندارد!پس بی جهت خود را آزار نده ک من حاضر ب انجام چنین کاری نیستم!

دانه برف شکسته با پوزخند رو ب خورشید گفت:

- چرا نگران سود یا زیان من هستی؟نکند خود نیز دامن گیر عشق شده ای؟ دوری روش عاشقی نیست! تو نگران من نباش فقط حرارتت را به من ببخش.

خورشید کلافه از لجبازی های شاهزاده و دریای متلاطم درونش به دانه برف گفت:

- اگر عشق میخاهی...اگر حرارت میخاهی، برو سراغ کسی ک درمانگرت باشد ن ویرانگر!

اگر دوری روش عاشقی نیس، خودخاهی نیز در مرام عاشق نیس! حتی اگر عاشقت هم باشم، نمیتوانم بخاطر آرامش خودم، تو را ب خطر بیندازم!

شاهزاده با ناباوری گفت:

- ولی...

اما دگر خورشید رو برگردانده و پشت ستون های استوار زمین وارد خابگاهی شد ک خاب را بر دو چشم گریانش حرام کردع بود.

شاهزاده دلش گرفت...تق تق...صدای ترک دیگری بود ک بر وجودش خودنمایی میکرد...اما...چرا درد نداشت؟چرا دیگر ترک ترک شدن وجودش او را وارد وادی فلاکت نمیکرد؟...چرا دیگر سلطنت در آخر لیست اهمیت دار هایش هم نبود؟ چرا دیگر حتی اشکی نداشت ک جلوی ریزشش را بگیرد؟...شاهزاده سخت در حال خود فرو رفته بود و در حال پاسخ دادن ب سوالاتی بود ک جوابی برایشان نداشت...

ماه درست رو ب روی شاهزاده قرار گرفت...لبخندی زد و گفت:

- میبینم ک سخت در دنیای خود در حال گشت و گذاری! خورشید را دیدی؟ راه حلی برایت ارائه کرد؟

شاهزاده لبخند تلخی زد ک تمام وقایع را برای ماه روشن ساخت...شاهزاده پرسید:

- عشق چیست؟

ماه ک از سوال شاهزاده جا خورده بود با تعجب جواب داد:

- عشق؟...آممم...عشق...یعنی از خود گذشتگی...فداکاری...یعنی دیگر من رفته رفته رنگ ببازد و ما پرنگ شود...عشق حسی ست ک قابلیت این را دارد ک تو را ب زندگی برگرداند یا در عین زنده بودن ب مرگی مطلق فرو ببرد...آرامش...امنیت...دریای احساسات...و حتی ب نظر من وابستگی و عادت...همگی باهم عشق را به وجود می آورند...

شاهزاده پوزخندی زد و بدون نگاه به ماه سرش را به دو طرف تکان داد...

 

 

 

 

                              **************کامنت فراموش نشه ^-^***************

 

 

پ.ن: من خودم عاشق پارت 6 هستم...منتظرش باشین:)

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت4...یاری ام ده!

سر انجام وقت جدایی آسمان از زمین میرسد...دو دلداده...دو مجنون...

آسمان خون گریه میکند و زمین وارد وادی سکوت و تاریکی میشود...همه از شرم و ناراحتی خود را پنهان میکنند تا شاهد این سناریوی غمناک نباشند، حتی خورشید!

ولی کاش کسی ب زمین میگفت ک آسمان تا ابد آسمان است، و شب هنگام فقط لباس شب خویش را پوشیده تا بازهم دلربایی کند...ولی افسوس ک زمین نیم نگاهی ب آسمان شب نمی اندازد و تا صبح سکوت میکند تا معشوقه اش باری دگر بازگردد...

کاش عاشقان، عاشق همه روی معشوق باشند...چ صبح هنگام دلنشینش...چ شبانگاهی دلگیرش!...

اصلن اگر اینطور نباشد ک عاشق، عاشق نیست! و عشق، عشق نیست!...

شاید آسمان ن بخاطر دوری، بلکه بخاطر حقیقت تلخی ک جز خود کسی نمیداند خون گریه میکند!

زمین عاشق نیست...ولی آسمان عاشق این دروغ شیرین است!با دانایی خود را ب جهالت میزند تا کمی عاشقی کند!...

خورشید ب محل خاب خود می رفت ک باز مورد خطاب شاهزاده قرار گرفت:

- هنگام طلوع مرا راندی...در غروب خود کجا میروی؟

خورشید آهی کشید و رو ب الهه پاکش گفت:

- از من چ میخاهی؟برای تو چ کمکی میتونانم کنم؟

شاهزاده ک حیران از زیبایی غروب آفتابش بود گفت:

- من نمیدانم...من حفره ای در قلبم دارم ک باعث ترک برداشتن وجودم میشود...هر روز بیشتر از قبل در خود میشکنم...درد خود را با ماه در میان گذاشتم ک گفت دردی ست ک درمانش دست توست!

قلب خورشید گرفت...چقدر زجربار است ک عاشق عشق ممنوعه ای شوی ک کاری ازت ساخته نیست! خورشید با بغضی خفته گفت:

- قلب تو باید آب شود تا حفره ات پر شود... سپس سریعا یخ بزند تا سبب مرگ تو نشود! ولی بهار نزدیک است، یخ زدن تو امری محال است! پس دست از تلاش بیهوده بردار!

شاهزاده لبخند زد و گفت:

- قلب مرا تو فقط میتوانی آب کنی! حرارت عشق تو قادر ب این کار است...پس از تو تمنا میکنم یاری ام ده!

 

 

 

 

 

                              *****************کامنت فراموش نشه^-^***************

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت3...دلیل زندگی...عشق!

خورشید با شگفت ب دانه برفی ک ماهرانه، ب دست خالق چنان زیبا خلق شدع بود ک گویی جلایی از پرتوی نورانی الهی ست،نگاه کرد و گفت:

- ای شفاف بی آلایش...برو ک الان آب میشوی!

خورشید ب ابرها دستور داد ک پنهانش کنند. و ابرها خورشید را از دیده ها مخفی کردند.

شاهزاده عاشق با لبخند همراه با اخم گفت:

- تو زیر نگاه عاشقم آب میشوی یا من از حرارت عشق تو؟ بیا ک دل طاقت دوری ندارد...خود را از من پنهان نکن...ماه گفت تو درمان درد جانکاه منی...

خورشید از پشت ابرهای پوشاننده اش گفت:

- هنگام غروب و فلق بیا...اینک برو...

دانه برف با تعجی پرسید:

- غروب؟...غروب چ زمانی ست؟

خورشید پاسخ داد:

- هنگامی ک آسمان ب خون مینشیند...زمان جدایی دو عاشق ک خونین همدیگر را بدرقه میکنند.

سربازان دیگر ب شاهزاده مجالی برای گفت و گوی بیشتر ندادند و او را در میان خود به عمیق ترین قسمت برف کشاندند تا شراره های آتش اورا هدف خویش قرار ندهند.

ذهن شاهزاده سخت درگیر خورشید بود...به ناگه حفره خالی قلب شاهزاده باعث به وجود آمدن ترک دیگری شد و وجود ترک ترک او را شکننده تر از قبل کرد...شاهزاده تلخ خنده ای کرد، زمان او رو ب اتمام بود ولی او نمیخاست...او تازع دلیل زندگی اش را یافته بود... بعد از سالیان دراز قلب ب خاب رفته اش تازه ب تپش افتاده بود...برای نابود شدن...هنوز خیلی زود بود! چشمانش ب اشکی تر شد ولی اشک باعث تحلیل وجودش میشد، ب همین سبب اشکش را در همان جا خشکاند و به انتظار غروب نشست.

کلاغ ها غار غار گویان دنبال منزلی می گشتند تا برسند و این قصه را ب اتمام برسنانند...مورچه های نوزاد با کنجکاوی از بهاری می پرسیدند ک هرگز ندیده بودند...و چ تلخ ک مورچه های مسن تر نیز چیزی از زیبایی و طراوت بهار نمیدانستند چرا ک همیشه مشغول کار و جمع آوری آذوقه بودند...

زندگی هیچی نیست...حتی تلخ هم نیست...نامرد هم نیست...وقتی هویت نداشته باشی...هنگامی ک موجودیت نداشته باشی...چگونه میتوانی تلخ و نامرد باشی؟!...هویت زندگی عشق است...همانطور ک همه ما توسط عاشق خلق شده و با عشق دارای هویت شدیم!...

 

 

 

 

                        **************کامنت فراموش نشه^-^**************

 

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت2...جرقه عشق...

 رویش را به سمت آسمان گرفت،ولی ماه رفته بود...رفته بود تا یار درخشانش، نوری بتابد بر دلهای یخ زده...با نزدیک شدن طلوع محافظان شاهزاده را به سمت خود فرا خاندند تا حافظش باشند در برابر تلالو های آفتاب، اما شاهزاده امتناع میکرد...! او میخاست تا ابد آنجا بنشیند تا ماه جای خورشید را به او نشان دهد.

هرچه اصرار سربازان بیشتر میشد، بر سرکشی های شاهزاده افزوده میشد...تا اینکه باریکه نوری چشمان شاهزاده یخی را نشانه گرفت...

شاهزاده همه را کنار زد تا باریکه را دنبال کند،وقتی اطرافش خلوت شد نگاهی ب آسمان انداخت...

آسمان گویی لبانش را به یاقوت آغشته ساخته است تا زمین را مدحوش زیبایی اش کند...شاید هم از غم دوری زمین دلش خونین شده است...هرچه باشد شاهزاده محو زیبایی آسمان شده بود.

به ناگه از پشتش گرمایی حس کرد ک تا کنون نچشیده بود...به عقب نگاه کرد، به آن دور دست ها...پشت کوه های سر ب فلک کشیده...خورشید همانند ملکی از ملائکه عدن، با ناز و تمانینه سرش را با غرور از میان بازوان کوه بیرون آورد و چون الماسی طلاگون میان دریای سرخ آسمان درخشید...

خورشید، ملکه ای از جنس آتش...فرمانروای مطلق آسمان...شاهزادع مدهوش خورشید شدع بود...گرمایی در حفره قلبش حس کرد...بدون اینکه نگاهش را از جواهر درخشانش بگیرد ک مغرورانه زیبایی اش را ب رخ زمین و زمان میکشید، از سرباز کناری اش پرسید:

- آن ستاره سوزان کیست؟

سرباز ک در تلاش برای دور کردن شاهزاده از آن محل مرگبار بود، جواب داد:

- او خورشید است، او برای شما بسیار خطرناک است، خیلی سریع باید از اینجا دور شوید!

شاهزاده لبخندی زد...بدون نیم نگاهی ب سرباز گفت:

- راست میگویی...او خطرناک است! قلبم را بنگر ک چگونه ب تپش افتادع است!گویی بعد از هزاران سال خابیدن بیدار شده...او خطرناک است...خطری ک من دوسش دارم!

سربازان بیشتری برای دور کردن شاهزاده آمدند ولی شاهزاده با خشم گفت:

- رهایم کنید! ماه گفته است ک تنها او یاریگر من میتواند باشد! من با او صحبت خاهم کرد! پس بروید...او برای من خطری ندارد ولی برای شما چرا!...این یک دستور است!

سربازان با ناباوری و از سر بیچارگی به شاهزاده خود نگاه کردند ک چگونه محو تماشای خورشید شده بود...سپس بنا ب دستور، شاهزاده را تنها گذاشتند و آنجا را ترک کردند.

شاهزاده یخی ک رفتن آنان را حس کرد، با هیجان خطاب ب خورشید فریاد زد:

- ای در زرین من! بیا ک عاجزانه، محتاج نگاهتم...!

 

 

 

                                         ************کامنت فراموش نشه^-^***********

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

پارت1...سقوط سلطنت

 عشق...با آمدن این 3 حرف، دنیایی از خیالات مارا تسخیر میکند...دریای احساسات مارا غرق میکند...و تمام پرندگان خاطرات ما را دربر میگیرد...

کمتر کسی هست ک با شنیدن عشق گرم نشود...عشق به همراه گرمایی دلپذیر است،که انکارش خارج از قوانین قلب است...

 

 سرد بود...خیلی سرد...چشمانش...انگشتانش...و حتی قلب کوچکش!...او شاهزاده ای بود از جنس سرما...گرداگردش محافظان، در تلاش برای بقای سلطنت نو شکفته ک در حال ذوب بود...سلطنتی ک با یخ زدن وجودشان شکل گرفت و با از هم فاصله کردن ذره های وجودشان به یک باره درحال پایان گرفتن بود...

 

 شب هنگام بود و سرد، سردتر از همیشه....ولی اطرافش هرچقدر هم سرد باشد، به یخبندان وجود او نمیرسید...حفره ای در قلب شاهزاده وجود داشت...حفره ای از هوا!حفره ای تو خالی ک باعث ترک برداشتن وجودش میشد...شاهزاده غمناک...شهر گریان...آوازه مرگ مانند ابری کل سلطنت را پوشانده است، ناقوسها به صدا درآمده اند...گویی حفره داخل قلب شاهزاده مانند حبابکی کل سلطنت را داخل خود حفظ کرده و با ترکیدنش سلطنت پایان خاهد یافت!

 

 ماه مغرورانه نیمی از خود را از دیده شاهزاده پنهان کرده است. آهی جگر سوز از لبان یخی اش به گوش میرسد، چقدر دردناک است ک حتی قطره اشک هم قاتلت باشد! رو ب ماه متکبر میگوید:

-حتی توهم از من رو بر میگردانی...عمر من رو ب اتمام است...اما سلطنت چه؟...تو بگو چ کنم؟...ب کدامین طناب نجات چنگ بیفکنم تا شاید نجات یابم؟حال ک همه طنابها گویی به سیاهی شب چسبیده است؟!

 

 ماه عاشق، دلش ب درد آمد...رو ب شاهزاده یخی گفت:

-من ماهم...هرچه دارم از آن من نیست!افسوس ک نمیتوانم کمکی کنم...لکن میدانم از که کمک خاهی...

 

 دل خالی شاهزاده خندان شد و پرسید:

- که؟فرشته نجات من چ کسی خاهد بود؟! ای ماه زیبا...

 

 دل ماه گرفت...کاش معشوقه اش هم اورا زیبا می پنداشت...به آرامی و با صورتی افتاده ک دیگر نشانه ای از کبر در او یافت نمیشد زیر لب آهسته گفت:

- خورشید...اوست ک میتواند یاریگرت باشد...

 

 شاهزاده با ناباوری به زمین نگاه کرد..:

- خورشید؟! از کجا میتوانمش یافت؟

 

 

 

 

*******کامنت فراموش نشهههه^-^*******

  

 

  • 𝑨𝒍𝒊𝒂𝒓𝒂𝒊𝒏

ღ✧༻𝓢𝓱𝓲𝓷𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮༻✧ღ

محفل لیلا فروهر سکسی و شرکا 🚬

اینجا لیلا فروهر سکسی بیان می‌نویسد~

به محفل شلوار کردی پوشان اعظم به جز اصغر (که نیومد شریک بشه بی‌ناموس) خوش اومدین "-"\
یادتون نره حتما شلوار کردی بپوشین بیاین تو "-"
اگرم ندارین دم در غرفه فروش داریم از اونجا بخرید :>
یکی بخر دوتا ببر D:
زندان دوز اصل :>
اگه به سن قانونی رسیدین ته راهرو سمت چپ، با قلیون، زهرماری و مشتقات آماده پذیرایی از شما هستیم "-"\
اگه به سن قانونی نرسیدیدم اشکالی نداره *-*
#نه_به_تبعیض_علیه_کودکان!
کنسرت های لیلا بانو ته همون راهرو سمت راست برگذار میشه"-"\
با استریپ دنس به عنوان اشانتیون D:
فقط پول بلیط یادتون نره لیلا جان مجبور نشه شام تخم مرغ آب‌پز بخوره:")


توجه!!
لطفا قبل از ورود به وب از شل نبودن کش شلوار خود اطمینان حاصل فرمایید
با متخلفین به شدت برخورد میشه!
با تشکر.
مدیریت انجمن شلوار کردی پوشان اعظم به جز اصغر بی‌ناموس.
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan