شب ک با زور میری میکپی...اینور میکنی اونور میکنی....

گاد این روزا زیادی گرمه!!!...کولرم کولرای قدیم!والا...

خلاااااااااااااصه!

با زور میخابی...

صب با صدای نکره یا آلارم یا مادر یا هر کوفت دیگه ای کله سحر پا میشی

با چشای چپولی و فاک و فوش گویان سمت دشوویی روانه میشی تا یه چرت 20 دیقه ای هم اونجا بری!

با صدای در کوبیدنای پدر ک میگه بیا بیرون نخااااااب...

از خاب دشویی میپری و با صدای فوق خابالو و چشای بسته داد میزنی

"نخابیدم دشویی دارم!..."

خلاصه بعد از اینکه خودت بلند شدی پروسه بلند کردن پاهاته!

چون ب شدت ب خاب رفتن!

با ی آب سرد ب خودت میای و میری درس بخونی حیحی

2 ساعت میخونی...میشه ساعت 8 ...8 و نیم اینا...

میگی بزار ببینم تو بیان چخبره...

ستاره هارو چک کردنی میبینی شکر خداااااا همه خابن و هنوز اتفاقی نیوفتاده!

با لبخند ب ادامه درس خوندنت میرسی...

نزدیکای ظهر باز میگی بزار ی سر کوچولو بزنم برم ناهار...

میای بوووووووم ترکیده!

و اینجاست ک با لبخند خیلی عادی میگی....

"عااااه...بلخره بیدار شدن:")..."

بعد میری ناهارتو کوفت میکنی...

میای میبینی خداروشکر رفتن خاب بعداز ظهرانه ی چرتی بزنن...

بعد تو بازم میری درستو میخونی و شب میای...

شبا اولش خوبه...

میگی میخندی...پست میزاری...

چالشارو ج میدی...

محفل شبانه اکثرن هستن...

وای ب لحظاتی ک ب ساعت 12 نزدیک میشی....

...00:00...

در این هنگام اکثرن پست میزارن و میگن آرزو کنید...

و اینجاست ک آب دهنتو با صدا قورت میدی و میگی

"خدا خودش بخیر بگذرونه...!"

و ریده میشه تو تموم آرزوهای نکرده امونXD

بوم بوم بوم....

و کمی چشیدن هیجان با چاشنی قیافه پوکری...

لبخندای الکی با چشای خط شده...

مو کشیدنای عصبی...

نگاه کردن ب ساعت با کلافگی...

"پس کی بریم بخابیم صب شه؟..."

و با تموم شدن اینا...

بلخرع خاب:)....

و...این داستان ادامه دارد...!

 

+بس نیس گایز؟!^-^